حسین چناری، مدرس دانشگاه و مشاور امور آموزشی؛ بازار: یکی از چالشهای اساسی نظام آموزشی کشور، فاصله میان دانش نظری و توانایی عملی دانشآموختگان است؛ مسئلهای که آثار آن را میتوان در محیطهای کاری، فرایندهای استخدام، بهرهوری سازمانی و دشواری ورود برخی فارغالتحصیلان به بازار کار مشاهده کرد. پرسش اساسی این است که چرا با وجود سالها تحصیل و گذراندن واحدهای درسی متعدد، بخشی از دانشآموختگان هنگام مواجهه با مسائل واقعی محیط کار، برای بهکارگیری آموختههای خود با دشواری روبهرو میشوند؟
پاسخ به این پرسش را نباید صرفاً در عملکرد دانشآموزان، دانشجویان یا مدرسان جستوجو کرد. مسئله، ابعادی ساختاری دارد و به اهداف آموزشی، شیوههای تدریس، نظام ارزشیابی، کیفیت ارتباط مراکز آموزشی با محیط کار و نحوه سنجش شایستگیهای حرفهای مربوط میشود.
آموزش برای دانستن یا آموزش برای توانستن؟
در بسیاری از الگوهای سنتی آموزش، انتقال اطلاعات و تسلط بر محتوای کتابهای درسی جایگاه محوری دارد. در چنین شرایطی، موفقیت فراگیر عمدتاً با میزان یادگیری مطالب، کسب نمره و قبولی در آزمون سنجیده میشود؛ درحالیکه توانایی تحلیل مسئله، تصمیمگیری، کار گروهی، حل تعارض و اجرای صحیح وظایف حرفهای ممکن است به اندازه کافی مورد توجه قرار نگیرد.
البته آموزش نظری بهخودیخود ضعف محسوب نمیشود. دانش نظری زیربنای تحلیل، نوآوری و تصمیمگیری آگاهانه است؛ اما هنگامی که میان دانش و کاربرد آن ارتباط مؤثری برقرار نشود، یادگیری به تجربهای ناقص تبدیل خواهد شد.
فردی که اصول مدیریت را میآموزد، باید بتواند در موقعیت واقعی یک سازمان تصمیم بگیرد؛ دانشآموخته رشتههای فنی باید فرصت کار با تجهیزات و حل مسائل عملی را داشته باشد و فراگیر دورههای تخصصی نیز باید بتواند آموختههای خود را در شرایط واقعی یا شبیهسازیشده به کار گیرد. بنابراین، مسئله اصلی حذف نظریه نیست، بلکه ایجاد پیوند نظاممند میان نظریه و عمل است.
چرا دانش به مهارت تبدیل نمیشود؟
نخستین عامل، غلبه رویکرد محتوامحور بر شایستگیمحوری است. در رویکرد محتوامحور، تمرکز اصلی بر آن چیزی است که باید تدریس شود؛ اما در آموزش مبتنی بر شایستگی، پرسش محوری این است که فراگیر در پایان دوره باید چه کاری را بتواند بهدرستی انجام دهد.
عامل دوم، محدودبودن فرصتهای یادگیری عملی است. کارگاههای مجهز، آزمایشگاههای فعال، پروژههای واقعی، کارآموزی اثربخش و مشارکت در فعالیتهای حرفهای، فرصتهایی هستند که به تثبیت یادگیری کمک میکنند. اگر آموزش در فضای کلاس متوقف شود، فراگیر ممکن است مفاهیم را بشناسد، اما در کاربرد آنها با مشکل مواجه شود.
عامل سوم، شیوه ارزشیابی است. آزمونی که عمدتاً حافظه و بازگویی مطالب را میسنجد، الزاماً نشان نمیدهد که فرد توانایی انجام یک وظیفه حرفهای را دارد. ارزیابی مهارت به روشهایی فراتر از آزمونهای متداول نیازمند است؛ از جمله مشاهده عملکرد، انجام پروژه، حل مسئله، شبیهسازی موقعیتهای شغلی و ارائه شواهد معتبر از توانمندی فرد.
عامل چهارم، فاصله میان مراکز آموزشی و بازار کار است. اگر کارفرمایان، صاحبان مشاغل و متخصصان حرفهای در شناسایی نیازهای مهارتی و بازنگری برنامههای آموزشی مشارکت نداشته باشند، احتمال دارد محتوای دورهها با تحولات فناوری و الزامات واقعی مشاغل هماهنگ نباشد.
پیامدهای شکاف مهارت و اشتغال
فاصله میان آموزش و توانمندی عملی، تنها مسئلهای آموزشی نیست؛ بلکه میتواند پیامدهای اقتصادی و اجتماعی نیز داشته باشد. افزایش هزینههای آموزش تکمیلی برای کارفرمایان، طولانیشدن فرایند آمادهسازی نیروی انسانی، کاهش بهرهوری و دشواری ورود جوانان به برخی مشاغل از جمله پیامدهای احتمالی این شکاف است.
در چنین شرایطی، ممکن است سازمانها برای جذب نیروی متخصص با دشواری مواجه شوند، درحالیکه همزمان گروهی از دانشآموختگان برای یافتن شغل متناسب با تحصیلات خود تلاش میکنند. البته این وضعیت را نمیتوان صرفاً به ضعف آموزش نسبت داد؛ ساختار اقتصادی، میزان سرمایهگذاری، وضعیت تقاضای نیروی کار و کیفیت سیاستهای اشتغال نیز در آن نقش دارند. بااینحال، اصلاح نظام آموزش و ارتقای قابلیت اشتغال افراد، بخشی ضروری از راهحل محسوب میشود.
۵ نکته کلیدی تبدیل دانش به مهارت و اشتغال
۱. برای کاهش این شکاف، نخست باید اهداف دورههای آموزشی بر اساس شایستگیهای موردنیاز تعریف شوند. هر برنامه آموزشی باید مشخص کند که فراگیر پس از پایان دوره، چه دانش، مهارت و نگرشی به دست میآورد و چگونه میتوان دستیابی به آنها را سنجید.
۲. یادگیری عملی باید به بخشی جداییناپذیر از فرایند آموزش تبدیل شود. پروژههای کاربردی، کارآموزی هدفمند، آموزش در محیط کار، مطالعه موردی و شبیهسازی موقعیتهای واقعی میتوانند فرصت تبدیل دانش به عملکرد را فراهم کنند.
۳. نظام ارزشیابی باید از سنجش صرف اطلاعات به ارزیابی توانایی انجام وظایف حرکت کند. در این رویکرد، دریافت گواهینامه یا پایان موفقیتآمیز یک دوره باید بر شواهد قابلبررسی از یادگیری و عملکرد استوار باشد، نه صرفاً حضور در کلاس یا کسب نمره در آزمون نظری.
۴. همکاری میان نظام آموزشی و بخشهای اقتصادی باید تقویت شود. مشارکت کارفرمایان در طراحی دورهها، تعریف استانداردهای شغلی و ارزیابی فراگیران میتواند تناسب آموزشها با نیازهای حرفهای را افزایش دهد.
۵. آموزش مهارتی باید به فرایندی مستمر تبدیل شود. تحولات فناوری و تغییر ماهیت مشاغل ایجاب میکند که افراد در طول زندگی حرفهای خود فرصت بازآموزی، بهروزرسانی دانش و توسعه مهارتهای جدید را داشته باشند.
جمعبندی؛ معیار موفقیت آموزش باید تغییر کند
اصلاح نظام آموزشی زمانی معنا پیدا میکند که موفقیت آن فقط با تعداد دانشآموختگان، میزان قبولی یا شمار گواهینامههای صادرشده سنجیده نشود؛ بلکه توانایی افراد در استفاده از دانش، حل مسائل واقعی و انجام اثربخش مسئولیتهای حرفهای نیز در کانون ارزیابی قرار گیرد.
گذار از آموزش نظری به توانمندی عملی، به معنای کنارگذاشتن دانش دانشگاهی نیست؛ بلکه هدف آن، تبدیل دانش به قدرت تحلیل، تصمیمگیری، نوآوری و اقدام مؤثر است.
نظام آموزشی موفق، نظامی نیست که صرفاً به افراد بگوید چه چیزی را بدانند؛ بلکه نظامی است که به آنان کمک کند آنچه را آموختهاند، در موقعیتهای واقعی به کار گیرند. تحقق این هدف، مستلزم بازنگری در سیاستگذاری آموزشی، روشهای تدریس، شیوههای ارزشیابی و ارتباط آموزش با محیط کار است؛ تغییری که میتواند آموزش را از فرایند انتقال اطلاعات به موتور توسعه شایستگیهای انسانی و حرفهای تبدیل کند.







نظر شما