سیدامیر حسن دهقانی؛ بازار: در هنگامه فروپاشی ساختارهای تکقطبی و افول نظم لیبرال آنگلوساکسون، بازخوانی ماهیت فلات ایران فراتر از مرزهای مدرن دولتـملت ضرورتی راهبردی است. فلات ایران با اتکا به تبار متافیزیکی چندهزارساله، ترکیب نبوغ اشراقی با فقه رهاییبخش و موقعیت بیبدیل ژئواکونومیک، در حال بازیابی موقعیت تاریخی خود در قامت کانون تمدنـدولت جهان اسلام است؛ تقابلی بنیادین که صرفاً نبردی نظامی و سیاسی نیست، بلکه اصطکاک هستیشناختی میان خرد قدسی و ماتریالیسم رو به زوال تلقی میشود.
سیطره تاریخی گفتمان اورینتالیسم و تاریخنگاری هلنیستی در پنج سده گذشته، روایتی تکخطی و تحریفشده از پیدایش اندیشه فلسفی، ساختار دینی و خرد سیاسی را به جهان تحمیل کرده است.
واسازی افق تاریخنگاری یونانمحور و اعاده سهم بنیادین تفکر ایرانی در خرد جهانی
سیطره تاریخی گفتمان اورینتالیسم و تاریخنگاری هلنیستی در پنج سده گذشته، روایتی تکخطی و تحریفشده از پیدایش اندیشه فلسفی، ساختار دینی و خرد سیاسی را به جهان تحمیل کرده است. در این چارچوب غربمحور، خاستگاه مطلق لوگوس به دولتشهرهای آتن و سپس میراث حقوقی رم تقلیل داده شده و حوزه اندیشه شرق، صرفاً استبداد شرقی یا تفکری اسطورهای و منفعل قلمداد گردیده است. با این حال، سنجههای باستانشناختی و تحلیلهای تبارشناسانه کسانی چون هانری کربن آشکار میسازد که هسته سخت دستگاه ادراکی باخترزمین، خود وامدار مستقیم سنت اشراقی، فرشتهشناسی و نبرد نور و ظلمت در فلات ایران است. مفاهیمی بنیادین همچون غایتشناسی تاریخی، زمان کرانمند خطی در برابر ادوار باطل، تفکیک شر رادیکال از ذات قدسی، و حتی مفاهیم پایهای چون فرشته، پردیس (فردوس) و رستاخیز مردگان، در تلاقی مستقیم با خرد کهن مزدایی تکوین یافته و متعاقباً وارد سنت فکری یهودیت پس از دوره تبعید بابل و الهیات مسیحی نخستین شدهاند.
تکوین فلسفه افلاطونی و سپس نوافلاطونی، بدون اندرکنش با اندیشه مغان و فلسفه نور عملاً غیرقابل توضیح است. در عصر نوزایی و مدرنیته، خرد غربی با سرکوب این سرچشمههای شهودی و قدسی، جهان را به ماده محض و سازوکارهای کمی محاسباتی فروکاست. اما مواجهه امروز با ایران، بازگشت امر سرکوبشده است. اندیشه ایرانی پیوسته امر سیاسی را نه به منزله قراردادی مادی برای انباشت سود و توزیع سرمایه، بلکه به عنوان میدانی برای تجلی حقیقت و عدالت کیهانی تعبیر کرده است. پیوند گسستناپذیر عقلانیت و معنویت که در حکمت اشراق سهروردی و حکمت متعالیه ملاصدرا به اوج تجرید رسید، بازتاب مستقیم همین تبار تاریخی است. بدینسان، ادراک موقعیت کنونی ایران بدون شالودهشکنی از انگارههای هلنیستیِ حاکم بر آکادمیهای مدرن و بدون فهم جایگاه متافیزیکی این اقلیم ممکن نخواهد بود.
ساختار ژئوپلیتیک سده هفدهم به این سو که بر پایه معاهده وستفالی ۱۶۴۸ میلادی استوار گشت، جهان را به واحدهای ملی محدود، دارای حاکمیت سرزمینی صرف و متمرکز بر منافع اقتصادی انتزاعی تقسیم کرد. اکنون در سال ۱۴۰۵ خورشیدی، این مدل تکساحتی در مواجهه با چالشهای ژئوکالچرال و ژئوپلیتیک نوین به فرسایش مطلق رسیده است.
دگرگونی پارادایم ژئوپلیتیک جهانی؛ خیزش تمدنـدولتها در برابر الگوی دولتـملت وستفالی
ساختار ژئوپلیتیک سده هفدهم به این سو که بر پایه معاهده وستفالی ۱۶۴۸ میلادی (۱۰۲۷ خورشیدی) استوار گشت، جهان را به واحدهای ملی محدود، دارای حاکمیت سرزمینی صرف و متمرکز بر منافع اقتصادی انتزاعی تقسیم کرد. اکنون در سال ۱۴۰۵ خورشیدی، این مدل تکساحتی در مواجهه با چالشهای ژئوکالچرال و ژئوپلیتیک نوین به فرسایش مطلق رسیده است. جهان امروز شاهد خیزش مفهوم تمدنـدولت است؛ نهادهایی دیرپا مانند چین، روسیه، هند و ایران که رفتار راهبردی، گستره نفوذ و عمق ادراکی آنها در مرزهای ترسیمشده استعماری محصور نمیماند. جایگاه تمدنـدولت اسلامی که پس از زوال امپراتوری های مسلمان، چند قرن به عنوان حفرهای بزرگ در ژئوپلیتیک جهان معلق مانده بود. تلاشهای ناسیونالیسم عربی، پانترکیسم سکولار و سلفیگری بدوی برای پر کردن این خلأ، همگی به سبب فقدان اصالت فلسفی و نظریهپردازی ریشهدار تمدنی با شکست روبهرو شدند.
تنها موجودیتی که توانمندی بالقوه و بالفعل برای بازتعریف و رهبری هسته مرکزی این تمدنـدولت را داراست، ایران است. بر اساس آخرین آمارهای اقتصادی و ساختاری، سهم کشورهای منطقه موسوم به جنوب جهانی و بلوکهای نوین نظیر بریکسپلاس از تولید ناخالص داخلی جهان بر مبنای برابری قدرت خرید به بیش از ۳۷ درصد افزایش یافته است، در حالی که سهم گروه هفت به زیر ۳۰ درصد سقوط کرده است. ورود رسمی ایران به پیمانهایی همچون سازمان همکاری شانگهای و چارچوب راهبردی بریکس، گواه گذار از حاشیهنشینی بینالمللی به محوریت در بازمهندسی ژئوپلیتیک اوراسیا است. ایرانِ تمدنی با اتصال سه قاره، تسلط بر گلوگاه حیاتی تنگه هرمز و بهرهمندی از کریدور شمالـجنوب، نه فقط یک کنشگر محلی، بلکه لولای اتصال نظم ژئواستراتژیک پساآمریکایی به شمار میرود که ایده تمدن اسلامی را از سطح شعار به یک ساختار عینی تبدیل میکند.
جهان امروز شاهد خیزش مفهوم تمدنـدولت است؛ نهادهایی دیرپا مانند چین، روسیه، هند و ایران که رفتار راهبردی، گستره نفوذ و عمق ادراکی آنها در مرزهای ترسیمشده استعماری محصور نمیماند. جایگاه تمدنـدولت اسلامی که پس از زوال امپراتوری های مسلمان، چند قرن به عنوان حفرهای بزرگ در ژئوپلیتیک جهان معلق مانده بود. تلاشهای ناسیونالیسم عربی، پانترکیسم سکولار و سلفیگری بدوی برای پر کردن این خلأ، همگی به سبب فقدان اصالت فلسفی و نظریهپردازی ریشهدار تمدنی با شکست روبهرو شدند. تنها موجودیتی که توانمندی بالقوه و بالفعل برای بازتعریف و رهبری هسته مرکزی این تمدنـدولت را داراست، ایران است.
فراروی شیعی از مرزهای مذهبی و تأسیس قطب نمای نوین در جهان اسلام
گفتمان غالب تحلیلگران غربی دههها بر این فرض متکی بود که ایران به دلیل تعلق به مذهب تشیع، توان فراگیری در جهان گستردهتر اسلام را نخواهد داشت و به یک هلال محدود شیعی محصور میماند. با این حال، تحولات عمیق دهه گذشته و نقطه اوج آن در نبردهای راهبردی ۱۴۰۲ تا ۱۴۰۵ خورشیدی، این انگاره را به شکلی قاطع ابطال کرد. دکترین تمدنی ایران نه فرقه محوری محدود، بلکه اصل مقاومت ضدسلطه و استیفای حق مستضعفین را به مثابه زبان مشترک امت اسلامی مطرح ساخت. حمایت تمامقد و بیدریغ از مسأله فلسطین و مقاومت غزه ــ که کانون جهان اهلسنت به شمار میرود ــ عمق استراتژیک تهران را از بغداد، دمشق و بیروت به سراسر حوزه نفوذ اسلام تسری بخشید و مشروعیتی تمدنی برای رهبری ایران خلق کرد که هیچ قدرت محافظهکار عربی با اتکا به درآمدهای نفتی قادر به رقابت با آن نبوده است.
در طول تاریخ پس از اسلام نیز نبوغ ایرانی بود که شالودههای اصلی تمدن اسلامی را صورتبندی کرد. از تدوین اصول فقه و نحو عربی گرفته تا شکوفایی حکمت ابنسینا، جبر خوارزمی و عرفان ژرف مولانا و حافظ، همگی تبلور توان تمدنسازی ایرانی در پیوند با پیام توحید بوده است. فلات ایران واجد نبوغی ساختاری در جذب، بازخوانی و تعالیبخشی به مفاهیم است. امروز، تلفیق ایثار عاشورایی، عقلانیت فلسفی شیعی و تجربه مبارزه سیاسی، یک مکتب عملیاتی بیهمتا در مقابله با هژمونی پسااستعماری ارائه داده است. تقلیل این نیروگاه فکری و اجتماعی به مرزهای ایران مدرن، ندیدن وزن فرهنگی ۲۰۰ میلیونی حوزه تمدنی نوروز و جهان یک میلیارد و نهصد میلیون نفری امت اسلامی است؛ ظرفیتی ژرف که امروز تهران را در موقعیت کانون معنوی تجدید حیات اسلامی قرار میدهد.
حمایت تمامقد و بیدریغ از مسأله فلسطین و مقاومت غزه ــ که کانون جهان اهلسنت به شمار میرود ــ عمق استراتژیک تهران را از بغداد، دمشق و بیروت به سراسر حوزه نفوذ اسلام تسری بخشید و مشروعیتی تمدنی برای رهبری ایران خلق کرد که هیچ قدرت محافظهکار عربی با اتکا به درآمدهای نفتی قادر به رقابت با آن نبوده است.
متافیزیک ایثار و دکترین مهدویت در مصاف با ماتریالیسم محاسباتی باخترزمین
در هندسه ادراکی غربِ مدرن، عقلانیت تنها به منزله بیشینهسازی سود مادی، مصرف بیوقفه و محاسبات ریاضیِ ریسک و فایده تعریف میشود. در این دستگاه فکری، انسان عنصری منزوی و مرگیاب است که در غیاب امر استعلایی، زیست خود را صرفاً برای انباشت سرمایه سامان میدهد. در نقطه مقابل، گفتمان ایرانیـاسلامی، نبرد نهایی را در ساحتی فراگیرتر و ماورای مرزهای جهان مادی قرائت میکند. هنگامی که غرب سرمایهدار، دادهها و جریان پول و سود والاستریت را محاسبه میکند، ساختار معرفتی ایران شهادت، کرامت و وفاداری به عهد الهی را سنجش میکند. این همان دوپارگی عمیق میان دو نوع اقتصاد و دو درک بنیادین از جهان است؛ اقتصادی که غایتش مصرف کالا در افق نیهیلیسم است و اقتصادی که سرمایهاش جان و حیات باطنی در راستای تحول تمدنی تلقی میشود.
شجاعت و تابآوری راهبردی جامعه ایرانی در مواجهه با جنگ ترکیبی، محاصره اقتصادی، ترور دانشمندان و فشارهای همهجانبه، ریشه در این درک فراتاریخی دارد. دکترین «مهدویت» و انتظار منجی، بر خلاف تصور سادهانگارانه جریانهای سکولار، محرکی برای انفعال نیست، بلکه دکترین رادیکال تغییر نظم موجود و پیریزی عدالت رهاییبخش جهانی است. این باور که غلبه بر اژدهای استکبار و ستمگری جهانی، حتی در صورت تحمل هزینههای دنیوی، فینفسه پیروزی در ملکوت است، ساختار بازدارندگی نیروهای مسلح و بدنه اجتماعی ایران را به ابعادی دستنیافتنی برای ارتشهای صرفاً تکنولوژیک بدل ساخته است. از این رو، اصطکاک میان ایران و امپریالیسم جهانی، نزاع میان دو رژیم سیاسی نیست؛ برخورد دو جهانبینی آشتیناپذیر است که در آن، ماتریالیسم غرب با وجود برخورداری از تجهیزات پیشرفته، در عمق ادراکی خود از معنا تهی شده و در آستانه فرسایش هژمونیک قرار گرفته است.
فلات ایران واجد نبوغی ساختاری در جذب، بازخوانی و تعالیبخشی به مفاهیم است. امروز، تلفیق ایثار عاشورایی، عقلانیت فلسفی شیعی و تجربه مبارزه سیاسی، یک مکتب عملیاتی بیهمتا در مقابله با هژمونی پسااستعماری ارائه داده است؛ ظرفیتی ژرف که امروز تهران را در موقعیت کانون معنوی تجدید حیات اسلامی قرار میدهد.
دکترین ولایت فقیه به مثابه تبلور نهادی هویت تاریخی ایران در برابر توهم بازتولید سلطنت وابسته
یکی از خطاهای تحلیلی رایج در اندیشکدههای نومحافظهکار واشنگتن و تلآویو، دوقطبیسازی کاذب میان «هویت ایرانی باستان» و «حاکمیت اسلامی» است. واقعیت عمیق جامعهشناسی تاریخی ایران نشان میدهد که اقتدار سیاسی در فلات ایران همواره بر پایه مفهوم «فره ایزدی» و همراهی دادگری و دینداری قوام یافته است. جداسازی تخت از محراب در ایران هیچگاه اصالت تاریخی نداشته است. دکترین سیاسی «ولایت فقیه» که در دوران معاصر با اجتهاد پویا و رهبری سیاسی معماران انقلاب اسلامی عینیت یافت، در تبارشناسی عمیق خود، ادامه پیوند خرد حکمی، پاسداری از حدود شرع و تجلی رهبری معنوی جامعه است. این الگو بر خلاف سلطنتهای وابسته موروثی، توانسته است ضمن بهرهگیری از صندوق رأی، حاکمیت ملی و مشارکت مردمی، قطبنمای اخلاقی و استراتژیک کشور را از نوسانات بحرانهای حزبی و وابستگی ژئوپلیتیک برکنار نگاه دارد.
در طرف مقابل، تلاش دستگاههای اطلاعاتی سیا و موساد برای خلق و احیای جریانهای آلترناتیو با تمرکز بر چهرههای وابسته نظیر بازماندگان دودمان پهلوی، برآمده از نشناختن سرشت جامعه ایران است. بازتولید چهرهای چون رضا پهلوی در رسانههای فارسیزبان غرب، چیزی جز ارائه یک «شبیهساز» و فاقد ریشه در فرهنگ، خاک و فداکاریهای مردم ایران نیست. این جریان که کارنامهاش در گذشته واگذاری خاک (بحرین در سال ۱۳۵۰ خورشیدی)، وابستگی نظامی و پایمالی عزت ملی در برابر مستشاران خارجی بود، اکنون با ارتباطگیری با فاسدترین لایههای سرمایهداری غربی و همپیمانی با صهیونیسم، کوچکترین قرابتی با واقعیت زنده ایران ندارد. هویت زنده فلات ایران هویتی مبتنی بر مقاومت، شهامت و تولید فکر است و تلاش برای گره زدن تقدیر ملتی بزرگ به بقایای رژیمی منقرضشده، نوعی کوتهبینی مضحک در سیاستگذاری استراتژیک غربیها به شمار میرود.
شجاعت و تابآوری راهبردی جامعه ایرانی در مواجهه با جنگ ترکیبی، محاصره اقتصادی، ترور دانشمندان و فشارهای همهجانبه، ریشه در این درک فراتاریخی دارد. دکترین «مهدویت» و انتظار منجی، بر خلاف تصور سادهانگارانه جریانهای سکولار، محرکی برای انفعال نیست، بلکه دکترین رادیکال تغییر نظم موجود و پیریزی عدالت رهاییبخش جهانی است.
افق تمدنی قرن پانزدهم خورشیدی؛ جایگاه فناورانه، ژئوانرژیک و اراده پولادین ایران در رهبری شرق
با گذار از نیمه نخست دهه ۱۴۰۰ خورشیدی، تحولات ژئوپلیتیک جهان با سرعتی بیسابقه شتاب گرفته است. ایران با دارا بودن نزدیک به ۱۰ درصد از ذخایر اثباتشده نفت خام و حدود ۱۶ درصد از ذخایر گاز طبیعی جهان، دومین دارنده مجموع ذخایر هیدروکربوری کره زمین است. علاوه بر این ذخایر راهبردی، پیشرفتهای شگرف در دانش چرخه سوخت هستهای، دستیابی به موشکهای هایپرسونیک، جهش در علوم شناختی و فناوری پهپادی، وزن ژئوپلیتیکی تهران را به ترازی رسانده که هیچیک از قدرتهای جهانی امکان نادیده گرفتن آن را در معماری غرب آسیا ندارند. پیشبینیهای اقتصادی مؤسسات اعتباری بینالمللی برای افق ۲۰۳۰ میلادی (۱۴۰۹ خورشیدی) نشان میدهد که شاهراههای تأمین انرژی و مبادلات ارزی جهان از حوزه تسلط دلار آمریکا خارج شده و نظامات پرداخت چندگانه جایگزین آن میشوند؛ فرایندی که ایران نقشی پیشگامانه در پیریزی آن داشته است.
پیروزی تاریخی ایران صرفاً در میدان نظامی محدود به مرزهای سرزمینی رقم نخواهد خورد؛ این پیروزی در حقیقت تثبیت یک «ایده»، تحکیم یک «مأموریت تمدنی» و شکوفایی یک قدرت متافیزیکی ژرف در ابعاد جهانی است. زمانی که دشمنان این جغرافیا، ایران را در حین جنگها، فشار حداکثری و تلاطمهای بحران کشف میکنند، با صخرهای تمدنی مواجه میشوند که هزارهها هجومهای ویرانگر از اسکندر مقدونی تا مغولان را در درون خود هضم و در کوره فرهنگ خویش تبدیل به عناصری مغلوب کرده است. فلات ایران با بازآفرینی اراده جمعی، اتکا به نخبگان علمی درونزا، بهرهمندی از خرد فقاهتیـاشراقی و احیای مأموریت نجاتبخش معنوی، ستون استوار و غیرقابل انهدام هندسه نوین قدرت است. تمدنـدولت ایران، در تلاقی شکوه دیرین و جهاد معاصر، افق قرن پانزدهم خورشیدی را به دوره رستاخیز نهایی شرق و خروج ابدی از زیر سایه امپریالیسم مادی تبدیل خواهد کرد.



نظر شما