بازار؛ گروه بین الملل: در فاصله دو هفته، واشینگتن و تلآویو به دو سر یک پل هوایی دائمی بدل شدهاند؛ سناتورها، مشاوران و نخستوزیران میآیند و میروند و هر بار تعادل ظریف میان دیپلماسی و بازدارندگی را کمی جابهجا میکنند. در این میان، نقش لیندسی گراهام بهمثابه کانال نفوذ به گوش ترامپ، بازگشت نتانیاهو با آنچه «دستاورد» میخوانَد، و طرح یک بازه «یکماهه» برای تصمیم، تصویر روشنی میسازد: صبر در حال اتمام است و گزینهها—از فشار دیپلماتیک تا اقدام سخت—در حال وزنکشی.
واشینگتن و تلآویو به دو سر یک پل هوایی دائمی بدل شدهاند؛ سناتورها، مشاوران و نخستوزیران میآیند و میروند و هر بار تعادل ظریف میان دیپلماسی و بازدارندگی را کمی جابهجا میکنند.
دیپلماسی رفتوآمدیِ فشرده؛ چرا پل هوایی واشینگتن–تلآویو به نقطه ثقل سیاست ایران تبدیل شد؟
در دو هفته اخیر، الگوی رفتوآمدهای فشرده میان واشینگتن و تلآویو بهگونهای شکل گرفته که گویی دو پایتخت، دو سر یک اتاق عملیات مشترکاند. این «شاتلدیپلماسی» مبتنی بر چند ضرورت همزمان است: اول، نیاز اسرائیل به همراستاسازی فوری برداشتها و خطوط قرمز با آمریکا در قبال ایران، در لحظهای که تحولات منطقهای و فناوریهای متعارف و نامتقارن، تعادلهای قدیمی را متزلزل کردهاند. دوم، ترجیح واشینگتن برای آزمودن ظرفیتهای مذاکره و مهار، پیش از عبور از آستانههایی که هزینههای نظامی و سیاسی را بهصورت انفجاری افزایش میدهند. سوم، وابستگی متقابل امنیتی که—صرفنظر از فراز و فرودهای سیاسی—در قالب حمایت سالانه امنیتی آمریکا از اسرائیل به ارزش تقریبی ۳٫۸ میلیارد دلار تثبیت شده و عملاً خطوط وابستگی را به خطوط هماهنگی تبدیل میکند.
این رفتوآمدهای پرشتاب، صرفاً انتقال پیام نیست؛ بازتدوین الگوهای محاسبه است. رفتن هر هیأت به واشینگتن یا تلآویو، لایههای تازهای از اطلاعات، ارزیابیهای اطلاعاتی و بازخورد سیاسی را وارد مدار تصمیمسازی میکند. همین چرخه، فشار زمانی را نیز افزایش میدهد؛ زیرا هر بار که بازیگران ارشد—از نخستوزیر تا سناتور—در تعامل مستقیم قرار میگیرند، پنجره انتظار برای «تغییر محسوس» کوچکتر میشود. نتیجه این فشردگی زمانی، پدید آمدن همان «بازه یکماهه»ای است که اکنون در گفتوگوهای غیررسمی و ارزیابیهای میدانی شنیده میشود: دورهای برای سنجش کارایی دیپلماسی، با فرض آنکه صبر سیاسی بهسرعت مستهلک میشود.
نکته کلیدی این است که شاتلدیپلماسی، همزمان دو اثر دارد: هم ظرفیت سوءتفاهمها را کاهش میدهد و هم آستانههای اقدام را پایینتر میآورد؛ زیرا هرچه خطوط قرمز دقیقتر تعریف شوند، عبور از آنها—در صورت عدم تحقق اهداف مذاکراتی—سریعتر رخ میدهد. بنابراین، این پل هوایی نه صرفاً نشانه همگرایی، که نشانه نزدیک شدن به گره تصمیم است.
لیندسی گراهام، از نزدیکترین سناتورها به ترامپ، در این چرخه رفتوآمد نقش ایفاگر میان سیاست داخلی آمریکا و محاسبات خارجی است. نفوذ او «در گوش» ترامپ، در عمل یعنی انتقال چارچوبهای تحلیلی مبتنی بر بازدارندگی سخت، به تصمیمسازیای که خود تمایل دارد ابتدا آزمون دیپلماسی را جدی بگیرد.
لیندسی گراهام؛ کانال نفوذ به ذهن ترامپ و حامل پیامِ بازدارندگی سخت
لیندسی گراهام، از نزدیکترین سناتورها به ترامپ، در این چرخه رفتوآمد نقش ایفاگر میان سیاست داخلی آمریکا و محاسبات خارجی است. نفوذ او «در گوش» ترامپ، در عمل یعنی انتقال چارچوبهای تحلیلی مبتنی بر بازدارندگی سخت، به تصمیمسازیای که خود تمایل دارد ابتدا آزمون دیپلماسی را جدی بگیرد. گراهام طی سفر اخیرش به سرزمینهای اشغالی، نهفقط با مقامات سیاسی بلکه با رأس هرم اطلاعاتی دیدار داشته است؛ بازدید از مقر موساد و دیدار با رئیس موساد، دادی بارنع، بیانگر آن است که او حامل ترکیبی از پیامها و دادههاست: از ارزیابیهای فنی درباره توانمندیها و تهدیدها، تا توصیههای عملیاتی برای چگونگی فشار مؤثر.
در فضای امروز، نقش گراهام دوگانه است. از یک سو، او بازنمای نگاه «تهدیدمحور» در کنگره نسبت به ایران است—نگاهی که بهصراحت از گزینه حمله پیشدستانه و حتی تغییر رژیم سخن میگوید. از سوی دیگر، در متن تعامل با ترامپ، او باید این نگاه را به زبان محاسبه هزینه–فایده ترجمه کند: چه زمانی حمله بازدارنده بهصرفهتر از ادامه فشار دیپلماتیک است؟ در این ترجمه، سه متغیر محوری برجسته میشود: آستانه فنی و زمانی برنامههای حساس، درک رفتار ایران در میدانهای منطقهای، و تابآوری سیاسی در داخل آمریکا در قبال تبعات احتمالی یک برخورد مستقیم.
برای تلآویو، حضور گراهام در این چرخه یک مزیت تاکتیکی دارد: امکان کوتاه کردن فاصله میان خواستههای امنیتی اسرائیل و ترجیحات راهبردی کاخ سفید. اگرچه تصمیم نهایی در دست ترامپ است، اما وزن گراهام در شکلدهی به «تصویر تهدید» میتواند مرز میان صبر و اقدام را جابهجا کند. همین جاست که «بازه یکماهه» معنای عملی پیدا میکند: دورهای برای آزمون اینکه آیا فشار ترکیبی—اطلاعاتی، سیاسی و دیپلماتیک—میتواند به تنظیم رفتاری مطلوب بدون نیاز به اقدام سخت بینجامد.
برای تلآویو، حضور گراهام در این چرخه یک مزیت تاکتیکی دارد: امکان کوتاه کردن فاصله میان خواستههای امنیتی اسرائیل و ترجیحات راهبردی کاخ سفید. اگرچه تصمیم نهایی در دست ترامپ است، اما وزن گراهام در شکلدهی به «تصویر تهدید» میتواند مرز میان صبر و اقدام را جابهجا کند.
نتانیاهو با «دستاورد» بازگشت؛ تغییر در صورتبندی مذاکرات و پیامدهای آن
بازگشت نتانیاهو از واشینگتن با ادعای «دستاورد»، نشانهای است از آنکه او توانسته بخشی از صورتبندی مذاکرات را به سمت خواستههای خود تغییر دهد. اگر پیام اصلی او افزودن مؤلفههای غیرهستهای—مانند برنامه موشکی و حمایتهای منطقهای—به دستور کار باشد، آنگاه مسیر مذاکرات ناگزیر پیچیدهتر میشود. افزودن ابعاد جدید، از منظر تلآویو مطلوب است زیرا تصویر جامعتری از تهدید میسازد؛ اما از منظر دیپلماسی واشینگتن، میتواند ریسک شکست گفتوگوها را بالا ببرد مگر آنکه چارچوبهای مرحلهای و سازوکارهای راستیآزمایی بهدقت طراحی شود.
نکته مهم، تغییری است که در ارزیابیهای تلآویو مشاهده میشود: برداشت غالب این است که ترامپ مایل است به مذاکرات فرصت بدهد—اما صبر او رو به پایان است. این دو گزاره ظاهراً متناقض، در عمل نشانگر رویکردی لایهدار است: ترجیح اولیه با دیپلماسی، اما با «زمانسنج» داخلی روشن. «یکماه» در اینجا نمادین نیست؛ سازوکار مدیریت ریسک است. اگر طی این دوره، علائم اطمینانبخش در رفتار و تعهدات طرف مقابل پدیدار نشود، آنگاه گزینههای جایگزین وارد دستور کار میشوند.
برای تلآویو، درک این زمانسنج اهمیت مضاعف دارد. اگر واشینگتن در پایان این پنجره، به سمت اقدام سخت متمایل شود، هماهنگیهای عملیاتی و سیاسی باید پیشاپیش آماده باشد. اگر ترجیح همچنان بر تمدید پنجره دیپلماسی باشد، اسرائیل باید با دقت محاسبه کند که چگونه فشار هدفمند را حفظ کند بدون آنکه هزینههای ناخواسته—از تنشهای چندجبههای تا فرسایش مشروعیت بینالمللی—افزایش یابد. در هر دو حالت، «دستاورد» نتانیاهو اگر واقعاً تغییر در دستور کار مذاکرات باشد، اثرات بلندمدت خواهد داشت: یا معیارهای توافق سختتر میشوند، یا مسیر به سمت برخورد بازدارنده تسهیل میگردد.
اقتصاد سیاسیِ صبر؛ چرا تهدیدِ مکرر، به نقطه تصمیم نزدیک میشود؟
در ارزیابیهای رایج در سرزمینهای اشغالی، گفته میشود ترامپ «بیش از حد تهدید کرده است». این گزاره دو تفسیر دارد: نخست، تهدید مکرر اگر بدون تعقیب عملی باشد، میتواند بازدارندگی را تضعیف کند زیرا طرف مقابل آن را بهمثابه نشانه عدم تمایل واقعی به اقدام میخوانَد. دوم، تهدید انباشته، فشار داخلی بر تصمیمگیر را افزایش میدهد؛ هرچه تهدید بیشتر، ضرورت «اثبات اعتبار» بالاتر. بههمین سبب، تداوم تهدیدها بهطور طبیعی به نقطهای میرسد که تصمیم باید گرفته شود—یا عملیاتی کردن بخشی از تهدید، یا بازطراحی زبان و ابزار فشار.
اقتصاد سیاسیِ صبر، یعنی سنجش هزینههای ادامهدارِ حالت انتظار در برابر هزینههای اقدام. در این سنجش، واشینگتن چند متغیر کلیدی را وزن میکند: پیامدهای منطقهای هر برخورد، اثر بر بازارهای جهانی—بهویژه انرژی—، وضعیت سیاست داخلی آمریکا در آستانه رقابتهای انتخاباتی، و ظرفیت ائتلافسازی بینالمللی برای مشروعیتبخشی به هر گام سخت. تلآویو نیز به موازات، محاسبه میکند: تابآوری جبهه داخلی، آمادگی سامانههای دفاعی، واکنشهای چندجبههای احتمالی، و پیامدهای دیپلماتیک.
در این نقطه، تفاوت میان «تهدید مؤثر» و «تهدید فرسایشی» حیاتی است. تهدید مؤثر نهتنها زبان، بلکه سازوکار اجرا دارد—از رزمایشهای مشترک گرفته تا چیدمان عملیاتی و همافزایی اطلاعاتی. تهدید فرسایشی، عمدتاً رسانهای و بیپیوند با ظرفیت اجرایی است. آنچه در این دو هفته مشاهده شده، حرکت از تهدید رسانهای به سمت تهدید دارای سازوکار اجراست: رفتوآمدهای سطح بالا، تنظیم خطوط قرمز مشترک، و تعیین پنجره زمانی مشخص. همین روند است که احتمالاً طی «یکماه» آینده، گزینهها را از حالت احتمالی به حالت ترجیحی تبدیل میکند.
سناریوهای محتمل؛ از اقدام آمریکا تا ابتکار اسرائیل و گزینههای میانی
در فضای شکلگرفته، چند سناریوی محتمل پیش روست که باید با معیارهای واقعگرایی و پیامدشناسی ارزیابی شوند:
1. سناریوی اقدام محدود آمریکایی: این سناریو مبتنی بر ضربههای دقیق برای بازگرداندن بازدارندگی است—با هدف نشان دادن هزینه عبور از خطوط قرمز و ایجاد زمان برای دیپلماسیِ تقویتشده. مزیت آن، ظرفیت بالای کنترل پیامدها و مدیریت روایت بینالمللی است؛ عیب آن، خطر ناکافی بودن برای تغییر رفتار طرف مقابل در میانمدت.
2. سناریوی ابتکار اسرائیلی با هماهنگی ضمنی: اقدام هدفمند اسرائیل—در صورتیکه واشینگتن ترجیح دهد پنجره دیپلماسی را باز نگه دارد—میتواند با چراغ زرد آمریکا و پشتیبانیهای اطلاعاتی و دفاعی همراه شود. مزیت آن، سرعت و ابتکار عملیاتی؛ عیب آن، خطر گسترش جبههها و هزینههای دیپلماتیک برای تلآویو.
3. سناریوی فشار ترکیبی بدون اقدام سخت: تشدید تحریمها، عملیات سایبری، و جنگ روایتها برای ایجاد تغییر رفتاری بدون ضربه. مزیت آن، مدیریت ریسک و حفظ ائتلاف؛ عیب آن، زمانبر بودن و خطر فرسایش بازدارندگی اگر علائم تغییر سریع پدیدار نشود.
4. سناریوی اقدام مشترک مرحلهای: ترکیب ضربه محدود با چارچوب مذاکراتی جدید که معیارهای سختتری را وارد کند—از جمله مؤلفههای موشکی و حمایتهای منطقهای—با نظام راستیآزمایی قویتر. مزیت آن، همزمانی پیام بازدارندگی و مسیر دیپلماسی؛ عیب آن، پیچیدگی اجرا و نیاز به هماهنگی سیاسی گسترده.
در هر چهار سناریو، نقش «زمان» تعیینکننده است. «یکماه» نه صرفاً یک عدد؛ بلکه نمادِ آستانهای است که پس از آن، انتخابها باید از وضعیت «انتظار فعال» خارج شوند. درک این آستانه یعنی تمرکز بر شاخصهای تغییر: آیا در میدانهای منطقهای نشانهای از تعدیل دیده میشود؟ آیا در مسیر مذاکرات، چارچوبهای راستیآزمایی تقویت شدهاند؟ آیا سازوکارهای ائتلافی برای مشروعیتبخشی به اقدام سخت شکل گرفتهاند؟ پاسخ به این پرسشها، مسیر ترجیحی را آشکار میکند.
برای واشینگتن، پرسش کلیدی این است که چگونه میتوان میان هدفِ مهار و ثبات منطقهای و ضرورت حفظ ظرفیت دیپلماسی تعادل برقرار کرد. در صورت اقدام سخت، باید انتظار واکنشهای ناهمتراز، فشار بر بازارهای انرژی، و نیاز به مدیریت روایتی قوی داشت.
پیامدهای راهبردیِ انتخاب؛ چگونه واشینگتن و تلآویو هزینه–فایده آینده را میسنجند؟
انتخاب پیشرو—خواه اقدام محدود یا فشار ترکیبی یا ابتکار اسرائیلی—پیامدهای راهبردی بلندمدت دارد. برای واشینگتن، پرسش کلیدی این است که چگونه میتوان میان هدفِ مهار و ثبات منطقهای و ضرورت حفظ ظرفیت دیپلماسی تعادل برقرار کرد. در صورت اقدام سخت، باید انتظار واکنشهای ناهمتراز، فشار بر بازارهای انرژی، و نیاز به مدیریت روایتی قوی داشت. در صورت ادامه فشار غیرنظامی، باید برنامهای برای جلوگیری از فرسایش بازدارندگی و نشان دادن «هزینه واقعی» طراحی کرد. این طراحی، بهصورت طبیعی به تقویت ائتلافهای منطقهای و فرامنطقهای، ارتقای سازوکارهای دفاعی شرکا و توجه به ابعاد اقتصادی و فناورانه سیاست مهار منتهی میشود.
برای تلآویو، انتخاب پیشرو معادل بازتنظیمِ رابطه با واشینگتن نیز هست. هرچه هماهنگی عملیاتی و سیاسی بیشتر، هزینههای دیپلماتیک کمتر؛ هرچه حرکتهای مستقلتر و پرسرعتتر، نیاز به آمادهسازی افکار عمومی و تابآوری داخلی بیشتر. در همه حالات، همکاری اطلاعاتی با واشینگتن و همافزایی در دفاع هوایی و سایبری، ستونهای اصلی مدیریت ریسک خواهند بود. افزون بر این، اقتصاد سیاسی داخلی اسرائیل—از بودجه دفاعی تا حمایت اجتماعی—نیازمند اقناع مستمر است؛ زیرا هر مسیر انتخابشده، اثرات بودجهای و امنیتی ملموسی دارد.
در این چارچوب، نباید از نقش روایت عمومی غافل شد. تهدیدهای مکرر اگر بهموقع به «عمل» یا «چارچوبِ سختِ توافق» تبدیل نشوند، در بلندمدت هزینه اعتبار میسازند. برعکس، تصمیم بهموقع—چه در قالب ضربه محدود، چه در قالب سختسازی معیارهای مذاکره—میتواند بازدارندگی را احیا کند و پنجرهای برای ثبات نسبی بگشاید. در نهایت، همان «پل هوایی»ی که این دو هفته میان واشینگتن و تلآویو برقرار بود، نه فقط مسیر رفتوآمد مقامها، که مسیر انتقال تصمیم است: تصمیمی که احتمالاً تا پیش از پایان «یکماه»، از حالت گمانه به حالت اقدام یا چارچوبِ جدید تبدیل میشود.
آنسوی رفتوآمدهای فشرده واشینگتن و تلآویو، تهران نیز بیکار ننشسته است. برآیند شواهد میدانی، اظهارات غیررسمی و الگوهای رفتاری اخیر نشان میدهد ایران، همزمان با رصد دقیق «بازه یکماهه» مورد بحث در محافل غربی، در حال فعالسازی یک طراحی چندلایه برای مواجهه با تمامی سناریوهای محتمل—از تداوم مذاکره تا اقدام نظامی محدود یا گسترده—است.
سوی دیگر صفحه شطرنج: طراحی ایران برای مواجهه با سناریوهای پیشرو
آنسوی رفتوآمدهای فشرده واشینگتن و تلآویو، تهران نیز بیکار ننشسته است. برآیند شواهد میدانی، اظهارات غیررسمی و الگوهای رفتاری اخیر نشان میدهد ایران، همزمان با رصد دقیق «بازه یکماهه» مورد بحث در محافل غربی، در حال فعالسازی یک طراحی چندلایه برای مواجهه با تمامی سناریوهای محتمل—از تداوم مذاکره تا اقدام نظامی محدود یا گسترده—است. این طراحی نه واکنشیِ صرف، بلکه ترکیبی از بازدارندگی فعال، مدیریت ریسک و حفظ ابتکار عمل سیاسی است.
نخستین لایه این طراحی، آمادگی برای سناریوی دیپلماسیِ فرسایشی است. در تهران این ارزیابی وجود دارد که واشینگتن—حتی در صورت تشدید لحن—ترجیح میدهد از درگیری مستقیم اجتناب کند، مگر آنکه به نقطه اجبار برسد. بر این اساس، ایران تلاش کرده است کانالهای مذاکره غیرمستقیم را زنده نگه دارد، بدون آنکه امتیازهای بازگشتناپذیر بدهد. منطق این رویکرد، خرید زمان، شکافانداختن میان بازیگران غربی و افزایش هزینه سیاسی شکست مذاکرات برای آمریکا است. در همین چارچوب، پیامهای حسابشدهای به اروپا و بازیگران میانهرو منطقه ارسال شده تا تصویر «کنشگر عقلانی» حفظ شود و بار مسئولیت تشدید تنش، بر دوش طرف مقابل بیفتد.
لایه دوم، بازدارندگی چندسطحی در برابر اقدام نظامی محدود است. تهران بهخوبی میداند که محتملترین گزینه در صورت عبور از آستانه صبر واشینگتن، نه جنگ تمامعیار بلکه ضربهای محدود و نمادین است؛ ضربهای که هدف آن «تنبیه» و «پیامدهی» باشد. پاسخ ایران به این سناریو، افزایش آمادگی پدافندی، جابهجایی هوشمند داراییهای حساس و تأکید بر توان پاسخ متقارن و نامتقارن طراحی شده است. پیام اصلی این لایه بازدارندگی چنین خلاصه میشود: «هزینه اقدام محدود، قابلکنترل نخواهد ماند.» به بیان دیگر، ایران تلاش میکند محاسبهگر مقابل را متقاعد کند که حتی یک اقدام کنترلشده نیز میتواند زنجیرهای از واکنشها را فعال کند که مدیریت آن ساده نیست.
سومین لایه، مدیریت سناریوی اقدام اسرائیلی با چراغ زرد یا سبز آمریکا است. در محاسبات تهران، احتمال ابتکار عمل تلآویو—چه بهصورت مستقل و چه هماهنگ—جدی گرفته میشود. پاسخ طراحیشده برای این حالت، ترکیبی از خویشتنداری تاکتیکی و حفظ حق پاسخ در زمان و مکان انتخابی است. این رویکرد به ایران اجازه میدهد از گرفتار شدن در دام تشدید فوری جلوگیری کند، اما همزمان پیام بازدارندگی بلندمدت را حفظ نماید. در این سناریو، «زمان» به ابزار تبدیل میشود؛ پاسخ ممکن است فوری نباشد، اما قطعاً فراموششده هم نخواهد بود.
لایه چهارم، کنترل جبهههای پیرامونی و جلوگیری از جنگ چندجبههای ناخواسته است. برخلاف تصور رایج، یکی از نگرانیهای اصلی تهران نه ضعف، بلکه گسترش غیرقابلکنترل دامنه تنش است. از این رو، نشانههایی از تلاش برای کالیبرهکردن رفتار بازیگران همسو در منطقه دیده میشود؛ بهگونهای که پیام بازدارندگی منتقل شود، اما آستانه ورود به درگیری گسترده و پرهزینه ناخواسته شکسته نشود. این ظرافت، نشاندهنده آن است که طراحی ایران بیش از آنکه بر «نمایش قدرت» متکی باشد، بر «مدیریت معادله قدرت» استوار است.
در نهایت، یک لایه کلیدی دیگر را نباید نادیده گرفت: نبرد روایت و افکار عمومی. تهران بهخوبی واقف است که در هر سناریویی—چه مذاکره، چه تقابل—روایت غالب در افکار عمومی منطقهای و جهانی، بخشی از نتیجه را تعیین میکند. از اینرو، تلاش شده است تصویر ایران بهعنوان بازیگری که تحت فشار تهدید میشود اما همچنان مسیر سیاسی را باز میگذارد، تثبیت شود. این روایت، بهویژه در مواجهه با تهدیدهای مکرر، اهمیت مضاعف مییابد؛ زیرا میتواند مشروعیت هر اقدام طرف مقابل را تضعیف کند.
اگر واشینگتن و تلآویو در حال نزدیک شدن به «گره تصمیم» هستند، تهران نیز همزمان در حال بستن گرههای دفاعی و سیاسی خود است. طراحی ایران بر این فرض بنا شده که تصمیم نهایی طرف مقابل، هرچه باشد، کوتاهمدت و پرریسک خواهد بود؛ بنابراین، هدف اصلی تهران نه پیروزی سریع، بلکه عبور کمهزینه از این مقطع حساس و حفظ قدرت چانهزنی در مرحله بعدی است.
جمعبندی
اگر واشینگتن و تلآویو در حال نزدیک شدن به «گره تصمیم» هستند، تهران نیز همزمان در حال بستن گرههای دفاعی و سیاسی خود است. طراحی ایران بر این فرض بنا شده که تصمیم نهایی طرف مقابل، هرچه باشد، کوتاهمدت و پرریسک خواهد بود؛ بنابراین، هدف اصلی تهران نه پیروزی سریع، بلکه عبور کمهزینه از این مقطع حساس و حفظ قدرت چانهزنی در مرحله بعدی است. در این چارچوب، ایران تلاش میکند نشان دهد که نه غافلگیر میشود و نه بهسادگی وادار به واکنش شتابزده؛ پیامی که اگر بهدرستی درک شود، میتواند خود به عاملی برای مهار بحران بدل شود.



نظر شما